ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

8

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

را كه در مكه دارى ، به من ببخش ابن عامر گفت چنين كردم معاويه گفت : سوم آن كه ميان ما خويشاوندى افتد . ابن عامر گفت : پذيرفتم . اينك مرا نيز از تو سه خواهش است بگو مىپذيرم . معاويه گفت : مىپذيرم . گفت : مالى را كه در عرفه دارم به من بازگردانى ، از عاملان من حساب نكشى و دخترت هند را به من دهى . معاويه گفت : پذيرفتم . بعضى گويند : معاويه او را مخير كرد كه او را به محاسبه كشد و بار ديگر به فرمانروايى بصره گمارد يا معزولش كند و دست از او بدارد . گويند او دومى را پذيرفت . پس معاويه او را عزل كرد و حارث بن عبد اللّه الازدى را به جاى او فرستاد . استلحاق [ 1 ] زياد سميه ، مادر زياد ، كنيز حارث بن كنده طبيب عرب بود . از او ابو بكره را به دنيا آورد . آنگاه او را به يكى از غلامان خود داد و از او زياد را آورد . ابو سفيان گاهگاهى براى برخى امور خود به طايف مىرفت در آنجا به شيوه‌اى از نكاح كه در آن روزگار جاهلى مرسوم بود ، او را بگرفت و ابن زياد به دنيا آمد و او را به ابو سفيان نسبت داد و ابو سفيان نيز به دو اقرار كرد ولى اين نسبت در خفا بود . چون زياد باليده شد و آثار نجابت در او پديد آمد ، ابو موسى الاشعرى او را كاتب خود قرار داد ، ابو موسى در بصره بود . عمر نيز او را به كارى گمارد ، زياد به نيكوترين وجهى به انجامش رسانيد . چون به نزد او بازگشت عمر او را بستود . عمرو بن العاص كه حاضر بود ، گفت : به خدا سوگند اگر اين جوان پدرش از قريش بود ، همه عرب را به چوب خود مىراند . ابو سفيان به گونه‌اى كه على مىشنيد گفت : به خدا سوگند من پدرش را مىشناسم و مىدانم چه كسى او را در رحم مادرش جاى داده است . على او را گفت : خاموش باش كه اگر عمر ، اين سخن را از تو بشنود بر فور او را به تو بندد . چون على به خلافت رسيد ، زياد را حكومت فارس داد . او فارس را در ضبط آورد . معاويه نامه‌اى تهديد آميز به او نوشت و به كنايه گفت كه : او فرزند ابو سفيان است . زياد براى مردم سخن گفت . و گفت : شگفتا از معاويه كه مرا تهديد مىكند و حال آن كه پسر عم رسول و مهاجرين و انصار ميان من و او حايل مىباشند چون على اين خبر بشنيد ، براى او نوشت كه من تو را حكومت داده‌ام و مىبينمت كه شايسته آن هستى . از زبان ابو سفيان سخنى جست كه جز آرزوى باطل و دروغ بستن بر خود هيچ نبود و اين سخن نه موجب ميراث مىشود نه نسب ، و معاويه را رسم بر اين است كه آدمى را از هر سو از چپ و راست و پشت سر و پيش رو ، مورد حمله قرار مىدهد . پس حذر كن و حذر كن . و السلام . چون على وفات كرد و زياد با معاويه مصالحه نمود . مصقلة بن هبيرة الشيباني را واداشت

--> [ ( 1 ) ] استخلاف .